قند و عسل






















قند و عسل

روزانه های آقا محمد سجاد

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 14 / 7 / 1393ساعت 7:43 قبل از ظهر توسط مامان خانمی |

سلام دوستای عزیزم

تلفن خونمون یه مشکل اساسی داره من نمیتونم به این زودیا به اینترنت وصل بشم

دلم برای تک تک شماها تنگ شده

خیلی غصه میخورم وقتی میام تو وبلاگاتون میبینم که کلی مطلب جدید گذاشتین اما من ندیدم

از محمدسجاد هم بگم که حالش خوبه

خیلی شیرین شده و کارای بامزه میکنه

اینقدر دلبری میکنه که نگو

شده همه زندگی من عمر من نفس من

حتی یه لحظه هم بدون اون دووم نمیارم

خدایا محمدسجاد رو برای ما حفظش کن

ولی فعلا چون داره گریه میکنه نمیتونم بیشتر از این بنویسم

بای

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 5 / 5 / 1393ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط مامان خانمی| |

سلام محمدسجاد عزیزم

سلام پسر شیرین من

الان که دارم برات مینویسم هنوز تلفن خونه درست نشده که بتونم به اینترنت وصل بشم از خونه عزیزجون با کامپیوتر دایی جونت دارم برات مطلب مینویسم.

پسر قشنگم امروز واکسن دوماهگیتو زدی.موقع واکسن زدن من نتونستم تو اتاق بمونم و پاهاتو نگهدارم.عزیزجون(مامان خودم) رو برده بودیم و ایشون زحمت کشید تو اتاق پیشت موند.

منم اومده بودم بیرون اتاق.داشتم از استرس میمردم.

الهی برات بمیرم بعد از واکسن خیلی گریه کردی.همینجوری اشک از چشمات میومد و مظلومانه به من نگاه میکردی.

الان خداروشکر یه خورده آرومتر شدی و خوابیدی.

حاضرم خودم دنیا دنیا درد رو تحمل کنم اما تو رو تو این وضعیت نبینم عزیزم.

فقط موندم چه جوری ختنه کردنتو تحمل کنم.

آهان یادم رفت وزن شما هم شده 5 کیلو 60 گرم.خانم دکتر گفت خیلی خوبه

جدیدا واسه مامان و بابا میخندی مخصوصا وقتی صبح از خواب بیدار میشی خیلی خوش اخلاقی .کله سحر من و تو خیلی با هم بازی میکنیم دلم میخاد اون لحظه بخورمت عسلم.

بعد هم که خواب از سر مامان میپره تازه شما میگیری میخابی.ای پسر وروجک

دیگه جونم برات بگه اینقده با دستت ور میری که تمام سر و صورتت رو زخم کردی

نکن دیگه عزیزم .آخه قربونت برم اینجوری مامان غصه میخوره

واااای چه حس خوبی دارم که بعد از مدتها میتونم برات پست بزارم قند و عسل من

فقط از اونجایی که هر لحظه ممکنه بیدار بشی دیگه نمیتونم واسه مطلبت شکل بزارم و خوشگلش کنم.

مامان رو ببخش عزیزم

 


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 16 / 4 / 1393ساعت 12:13 قبل از ظهر توسط مامان خانمی| |

سلام دوستای خیلی خیلی عزیزم

 

این یک پست موقته که به زودی حذف میشه

 

بنده حقیر چون در حال اسباب کشی هستم

 

تا اطلاع ثانوی یعنی تا وصل

 

شدن اینترنت در خانه جدید تشریف ندارم

 

اینو گفتم که اگه دلتون برام تنگ شد بدونید چرا نیستم

 

همتون رو دوست دارم یه دنیاااااااااااااااااااااااااا

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 2 / 4 / 1393ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط مامان خانمی| |

سلام عزیزم

پسر گلم دو شب پیش  خیلی بی تابی میکردی.

جات تمیز بود آروغت رو  هم زده بودی  شیر هم خورده بودی خوابت میومد اما از دل درد نمیتونستی بخابی.

چشات قرمز شده بود. همش تو بغل بودی و نوبتی راهت  میبردیم چند دقیقه ای آروم میشدی و میخابیدی اما دوباره با گریه ای وحشتناک بلند میشدی و جیغ میزدی.

اونشب خیلی شب سختی بود.

فردا صبحش شما رو بردیم دکتر.

دکتر بهت قطره ای داد که باید یک ربع قبل از شیر خوردنت میخوردی.

شما خواب بودی که ساعت قطره خوردنت رسیده بود اما دلم نیومد از خواب بیدارت کنم .مدتی گذشت و خودت از خواب بیدار شدی اما خیلی گشنه ات شده بود.

قطره رو بهت دادم و باید یک ربع صبر میکردی.

اما تو گشنه گشنه بودی.دهنت خشک شده بود و همش زبونت و به لبت میزدی و گریه میکردی

منم بغلت کرده بودم و همش راهت میبردم و سعی میکردم که یه خورده آرومت کنم.

اما انگار ساعت وایستاده بود و این یک ربع نمیگذشت.

محمدسجادم یاد علی اصغر امام حسین افتادم که چقدر برای شیر بی تابی میکرد اما مامانش شیر نداشت که بهش بده.

شروع کردم برات از علی اصغر گفتن.

دلم داشت آتیش میگرفت .بغض گلومو گرفته بود.چی کشید رباب وقتی میدید بچه اش تشنه است اما کاری از دستش برنمیاد.

خیلی سخت بود پسرم خیلی سخت.

بعد از اینهمه سال که تو محرم روضه علی اصغر رو گوش دادم و گریه کردم تازه فهمیدم که چه کشید رباب

چه کشید رباب

چه کشید رباب

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 31 / 3 / 1393ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط مامان خانمی| |

 سلام همه  امید من

 سلام پسر شیطون بلا

امروز اومدم تا برات از اتفاقات این روزا بنویسم

عزیز دل مامان منو بابایی این روزا خیلی سرمون شلوغه آخه باید اسباب کشی کنیم از اون طرف هم شما همش گریه میکنی و شیر میخای واسه همین یه خورده دست و پای ما رو بستی.

ولی اشکال نداره این روزها هم بالاخره تموم میشه کوچولوی من.

جدیدا یاد گرفتی که خودت رو به پهلو بچرخونی البته زیاد به پهلو خوابیدن رو دوست نداری بخاطر همین این کار رو زیاد انجام نمیدی ولی داری کم کم تواناییش رو پیدا میکنی.

خیلی سخت میخابی پسرم. باید کلی نق بزنی و گریه کنی تا بالاخره خوابت ببره .به عبارتی پدر آدم رو در میاری تا خوابت ببره.

همش هم دلت میخاد تو بغل بگیریمو رات ببریم تا بخابی  بیشتر هم تو بغل بابایی عادت کردی.

الان یک ماه و یازده روزته تو این مدت روزای سخت و شیرین زیاد داشتیم امیدوارم تو این مدت از مامانیت راضی بوده باشی.

من با اینکه شما خیلی وروجک و تقریبا لجباز تشریف داری ولی در کل ازت راضی هستم.

بازم برات بنویسم که وقتی لج میکنی پاهاتو تند تند تکون میدی و گریه میکنی .آخ آخ آخ خدا نکنه بغض بکنی اینقدر مظلوم میشی که آدم دلش واست کباب میشه.

الان هم که دارم این مطلب رو برات مینویسم رو پای عزیز جون( مامان جون خودم) هستی زحمت میکشیم تا بخابی پنج دقیقه بعد دوباره بیدار میشی.

پسر خوبم بابایی  خیلی به منو شما میرسه.اگه باباجون نبود من اصلا نمیتونستم از پس کارا بربیام.

خدا حفظش کنه.خیلی برامون زحمت میکشه.تو هم قول بده که همیشه قدرشو بدونی و پسر خوبی براش باشی.

منو و تو بابایی خیلی خوشبختیم که همدیگه رو داریم

امیدوارم تو هم وقتی بزرگ شدی از اینکه ما پدر و مادرت هستیم احساس خوشبختی کنی.

خدای خوب و مهربون من ازت ممنونم که لذت مادر شدن رو به من چشوندی خودت هم بهم کمک کن تا بتونم خوب تربیتش کنم.

خدایا همه بچه ها رو برای مادراشون حفظ کن و نعمت مادر شدن رو به همه زنها بده. الهی آمین

 

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 27 / 3 / 1393ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط مامان خانمی| |

یک ماهگیت مبارک پسر قشنگم

انشاالله صد ساله بشی

زندگی با تو خیلی قشنگه

 


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 15 / 3 / 1393ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط مامان خانمی| |

 عزیز دل مامانی، قند و عسل من

خوبی پسر قشنگ من؟

الهی که مامان قربون اون چشمای قشنگت بشه که همه میگن شبیه خودم هست.اومدم از شیطونیات برات بنویسم.یه چند روزی هست که راحت نمیخابی بخاطر همین ما مجبور شدیم کالسکتو بیاریم تو خونه و با اون تو رو بخابونیم آخه عاشق کالسکه سواری هستی.جونم برات بگه که شما هم مثل همه بچه ها عاشق ماشین سواری هستی و تا تو ماشین میشینیم میخابی.جدیدا یاد گرفتی وقتی بغلت میکنیم البته اگه  اون لحظه لج کرده باشی پاهاتو بهمون فشار میدی و خودت و میکشی بالا سرت رو هم محکم به سمت عقب فشار میدی.آدم وحشت میکنه که نکنه یهو بیفتی پایین موقع شیر خوردن هم اینقدر تقلا میکنی که آدم هول میشه.تازه انگار وقت ناهار و شام ما رو هم میدونی همچین سفره میزاریم و سر  سفره میشینیم حتی اگه خواب هم باشی بیدار میشی و شیر میخای اونوقت من بیچاره هم باید قید ناهار خوردن رو بزنم و اول به شما شیر بدم.تازه کلا موقع شیر دادنت من و تو چند دقیقه ای با هم درگیر  میشیم تا بالاخره  هماهنگ میشیم.توی خاب هم اینقدر وول میخوری و پایین میای تا اینکه کلا میبینم اصلا رو بالش نخابیدی.شبا همش حواسم به توئه.یه چند باری باید تو رو دوباره بزارم روی بالش.آخه تو هنوز بیست و پنج روزته پس چرا اینقدر وروجکی آخه.پسر قشنگم بعد از اومدن تو درسته که مامان نمیتونه مثل قبل به کاراش برسه اما از وقتی اومدی زندگی منو بابایی رو خیلی شیرین کردی.احساس میکنم روز به روز بیشتر بهت وابسته میشم.

 دوستت دارم پسر یکی یه دونه موش موشی من

 

 

راستی ببخش که این پست نمیتونم برات عکس بزارم آخه همین پست رو هم تندتند نوشتم تا شما از خواب بیدار نشدی.

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 10 / 3 / 1393ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط مامان خانمی| |

سلام دوستای خوبم امروز اومدم تا خاطره زایمان پسر عزیزم آقا محمد سجاد رو براتون بنویسم

قرار بر این بود که ساعت 7:30 دقیقه صبح سه شنبه بیمارستان باشیم.

من و همسری ساعت نزدیکای شش برای نماز صبح از خواب بلند شدیم .بعد از خوندن نماز برای کم کردن استرسم شروع به خوندن قرآن کردم.ساعت 7 صبح بود که پدر شوهرم اومد دنبالمون تا بریم بیمارستان .بین راه هم رفتیم دنبال مامانم تا با هم بریم .از یه طرف خیلی خوشحال بودم که بعد از نه ماه انتظار بالاخره میتونم پسرم رو ببینم از طرفی هم خیلی خیلی استرس داشتم.

بابایی محمدسجاد هم خیلی خوشحال بود لباسای پلوخوریشو پوشیده بود و خودش و واسه اومدن پسرش حسابی آماده کرده بود.

ساعت 7:40 دقیقه به بیمارستان رسیدیم بعد از گرفتن برگه بستری به بخش زایمان رفتیم از اونجا به بعد نذاشتن هیچکس همراه من بیاد از اونجا بود که ترس و وحشت همه وجودم و گرفته بود.

اما خداروشکر بخش خیلی آروم بود و پرستارها هم فوق العاده مهربون همین باعث شد که ترس من هم یه خورده بریزه.

بعد از عوض کردن لباس و شنیدن صدای قلب جنین بهم سرم وصل کردن یک ساعتی طول کشید و بعد منو صدا کردن و گفتن که باید بری اتاق عمل.

دیگه قلبم داشت میومد توی دهنم صدای قلب خودم رو میشنیدم منو روی ویلچر نشوندن که ببرن اتاق عمل از بخش زایمان که منو بیرون آوردن توی راهرو همسرم و مادرم رو دیدم میخاستم بهشون بگم که برام دعا کنن اما بغضی که توی گلوم بود نذاشت که حرف بزنم فقط یه لبخند بهشون زدم. همسرم بهم گفت نگران نباش منم با همون بغض فقط بهش گفتم باشه.

وارد اتاق عمل شدم وقتی دکترم رو دیدم یه خورده قوت قلب گرفتم و آروم شدم دکترم هم گفت اصلا نگران نباش و نترس.

اما مگه میشد استرس تمام وجود منو گرفته بود.

دکتر بیهوشی ازم پرسید استرس داری منم با خنده گفتم خیلی.اون گفت ما اینجا هستیم تا استرستو کم کنیم همه مراحل رو دونه دونه برام توضیح میداد که استرسم کم بشه.

ازش پرسیدم بیهوشی کامل هستم؟

گفت آره.منم اینقدر ترسیده بودم که هیچ مقاومتی نکردم.

خلاصه بتادین ،آمپول،ماسک اکسیژن و...........

چشمامو باز کردم و همه چیز تموم شده بود.

منو به بخش آوردن از همسرم پرسیدم شما محمدسجاد رو دیدین؟ گفت آره

منم بی تاب بودم تا پسرمو برام بیارن

تا بالاخره پرستار با یه چرخ کوچولو پسرم رو پتو پیچ شده برام آورد.

وااااای خدایا اصلا باورم نمیشد این پسر کوچولوی ناز مال خود خودم بود و من مادرش بودم.انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن.اصلا دلم نمیخاست ازش چشم بردارم.

خلاصه اینطوری شد که محمدسجاد من هم قدمشو رو چشمای ما گذاشت

پسر عزیزم آقا محمدسجاد گل خیلی خوشحالم که مادر شدم و از با تو بودن خیلی لذت میبرم

دوستای عزیزم توی اتاق عمل با همه اون استرسی که گفتم لحظه ای که داشتم بیهوش میشدم دونه دونه شماها رو یاد آوردم و براتون دعا کردم.

چون همتون رو دوست دارم.

 

 


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 1 / 3 / 1393ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط مامان خانمی| |

سلام پسر قشنگم

الان که دارم برات این مطلب رو مینویسم تازه شیر خوردی و داره کم کم خوابت میبره.

این یکی دوروزه خیلی وروجک شدی .شبا همش واسه شیر خوردن بیدار میشی کلا نمیزاری مامان بخابه.

وقتی هم که جات کثیف باشه به هیچ وجه شیر نمیخوری.

هر کاری هم میکنیم پستونک نمیخوری که نمیخوری که نمیخوری.

کلا یه خورده شکمو تشریف داری.

خیلی خوشحالم که بالاخره میتونم بغلت کنم .یادش بخیر نه ماه این لحظاتی رو که الان منو تو داریم با هم میگذرونیم رو واسه خودم تجسم میکردم.

خوشحالم که الان همشون به واقعیت تبدیل شدن.

دوستت دارم عزیز دل من

 


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 31 / 2 / 1393ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط مامان خانمی| |

 

بالاخره بعد از کلی انتظار محمد سجاد من

در روز   اردیبهشت  93

در ساعت   9:50 صبح  با وزن  3 کیلو با قد  49 و دور سر  33 دنیا اومد.

 

 

الهی مامان قربون اون چشات بره

میمیرم برات گل پسرم

کودکم دادی تکان بر پیکرم

تازه فهمیدم که من یک مادرم

جان من زین جسم تو در هم شکفت

وه خدا این عشق ناید باورم

 

خوش اومدی عشق من

بالاخره ما هم یه خانواده نفره شدیم.

 

 

 

خدایا شکرت بخاطر هدیه آسمونی که بهمون دادی.

 

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 22 / 2 / 1393ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط مامان خانمی| |

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com